
شعله زد عشق و من از نو ، نو شدم .
نوشته هاي قبليم
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
شهریور 1385
تیر 1385
اسفند 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
تیر 1384
پيوندها
چیکارش میشه کرد !
همه چیه روزهای من یه طرف و این چند ساعت کلاس زبان خارجکیه ما هم یه طرف ٬ استاد عزیزم که به شدت منو یاده کلاه قرمزی میندازه ٬ ۳۵ ساله یا تو همین مایه هاست ٬ شنگول و فان و بی تربیت ! یعنی اگه غیر این بود مسلمن هیشکی نمی تونست این همه تایم زر زدن هاشو تحمل کنه ! ایضن خودم ٬ آدمیه پر از مشکل و درد و غم و غصه که به قول خودش همین چند ساعت تدریس هاست که سر پا نگهش داشته ٬ والا منم می رفتم تو یه کلاسی که یه ۲۰ ٬ ۳۰ تا پسر جیگر و مامانی میبودن اصلن همه چی یادم میرفت چه برسه به غم
٬ کلنش از این که شاد باشه و بخنده واهمه ای نداره ٬ از اون تریپ آدمهاست که سبک و منش خودشو داره ٬ خیلی خوش تیپ ه ٬ مدل موهاش فاجعست
٬ بد میشینه و تمام دارو نداره شو میزاره در ملع عام
٬ به شدت تیزه ! یه کلام آدم ه دوست داشتنی ایه . چقده خوبه که همه آدمو دوست داشته باشن ها ! به هر حال خوشحالم که چندین ماه واسه کلاسش صبر کردم و هزینه ای چندین برابر دارم میدم ٬ ارزشش و داشت .
من نمی دونم چرا هر چی آقای فرهنگ رفتس میگرده میگرده مارو پیدا میکنه
٬ یه جوررایی خندم گرفته دیگه ٬ این چندمین موردیه که تو همین یک ساله سر راهم قرار گرفته که به قولی گفتنی بزارم و برم ٬ اما خوب دیگه اینم از بد شانسیه منه یا اونا نمی دونم ! این یکی دیگه آخره وسوسه بود ٬ ساناز میگفت حتمن بیای کلاس که من باهات کار دارم ٬ گفتم کاره تورم دیدم... ٬ گفت تو بیا اون با من ٬ ماجرا هم این بود که یکی از اقوام خانوادگیشون از فرهنگستون اومدن و دنباله یه دوشیزه میگردن واسه تک پسرشون
! و مامان خانم ساناز هم لطف فرمودن و اینجانبون رو معرفی کردن واسه پسرک ٬
وای وای که چه پسری دلم رفت وقتی عکسشو دیدم
٬ جناب از دوران کودکی تو خارجه بودن ٬ دانشجوی دکترا هستن ٬ و همچنینش کچل !!!!!!!!!
یعنی از اوناش که ور میدارن کله شونو میکچلن ٬ عینهو کله ی منصوریان !
اوه اوه تو لابیه هتل انقلاب لمیده بود و یک لبخنده ژکوندی نثار عکاس کرده بود که بیا و ببین ٬ گفتم فلانی این همیشه این ریختیه ! بد میشه که ٬ من اعصاب ندارم مدام ۳۲ تا دندونای طرفمو ببینمها ٬ دهههه یعنی چی؟ مردی گفتن زنی گفتن شرمی و حیایی گفتن ٬ خلاصه اگه یکم شل اومده بودم به جایه اینکه بشینم اینجا اراجیف ببافم الان تو لابی ور دل این جناب داشتیم ( ای اس ال پیلیز میدادیم به هم
) ٬ بله دوستان ٬ نیس که من کلن از دور بودن از عزیزانم گریزانم ( قافیه رو داشتی ) کم کم داره ترس برم میداره که نکنه جوری بشه که اینجوری بشه ٬ چونکه تا حالاش که ... بیخیال . البته تا همین لحظه که جوابی ندادم و یهو دیدی فردا دانشگاهو رو پیچش کردم و فردا ناهارو با طرف قرار بذارم ٬ ببینمش این تحفه رو واسه هیچی هم که خوب نباشه واسه زبان مون که کیسه خوبیه ! ها ؟ بد میگم ؟! یا حداقل میفهمم که پسه کلشو چه جوری تیغ میزنه ؟
یعنی تو آلمان هم بنظرتون واجبی هست !!!
خوب شایدم رفته لیزر کرده ! شایدم میره یه جایی میده کلشو میتراشن ! پس کلی باید وقت بذاره که ؟
حتمن یکیم که زنش بشه یکی از وظایفش اینه که کله یارو رو تیغ بزنه !! نه اینکار اصلن جزء فیورید های من نیس والا ٬
به هر حال خیلی کنجکاو شدم . اما خوب آدم راجع به هر کنجکاویی که مایه نمیذاره وگرنه من راجع به خیلی چیزها و خیلی مسائل کنجکاوم
!!! این که نشد زندگی .
دیروز به میتی میگفتم جونه تو فردا خونمون مکانه اساسی ٬ مامان و بابا که یه ۵۰۰ کیلومتری باهامون فاصله دارن ٬ داداشه مثله اینکه عروسیه رفیقش و از همه جالب تر ( تو این آپارتمان قشنگه که ما میشینیم ٬ از بد روزگار طبقه اولمون یه خانم و آقایه مسنی هستن که کاری جز پاییدن ساختمونه عزیز و سکنه هاش ندارن ٬ که من بهشون میگم خانم و آقای پتی بل ٬ مادام و موسیو پتی بل رفتن مکه و دارن اونجارو میپان
و ساختمون تو آرامش تمام بدون حضور هیچ چشمی و آنتی داره میگذره ٬ و من افسوس میخورم که ای وای چه لحظاتی داره از دستمون می پره ها ) بله ٬ کلی دوست میداشتم که یه زنگ به این کازین های دخترم بزنم که پاشید بیاید براتون ماکارانی درست میکنم و یه شب اینجا حالی به حولی ٬ کیف کنیم و پارتی بگیریم واسه خودمون ٬ اما خوب ناسلامتیش مادر جانمون عزاداره و خوب بی معرفتیه دیگه !
اینجوریاست که به اون دخترک مریم هم در نهایت زیرکی آمار ندادم وگرنه الان یا داشتیم تو فرحزاد قلیون میکشیدیم یا تو کوهستان بودیم یا در حال فک زدن و گوش کردن به آهنگ های دلخواه خانم از پینک فلوید و مارک آنتونی و اونسیاس. و این دختره هم که عادت داره باهاش جیغ جیغ میکنه و مثل دیوانه ها رانندگی میکنه که اصلن حسش نبود
٬ یعنی نیس که مریضم و خیر سرم خوب نمیشم ٬ سر دردی دارم که دست بردار نیست و اعصاب اینکه روزه تعطیله دخترک رو هم به فاک بدم نداشتم ٬ بهتر همین بود که اومدم خونه و ده بیست و سی چهل کردم که کدوم فیلم و ببینم که هنوزشم تصمیم نگرفتم ٬ هیچی دیگه نشستم کلی به مارال غذا دادم و دارم سعی میکنم که یه یا علی بگم و پا شم این خونه ی جنگ زده که اثرات بالشت بازی صبح من و این داداشس جمع کنم
٬ راستی گفتم داداشم ٬ یه مدته فک میکنم که بی شرف آدرس اینجارو داره و میاد اینجا سرک میکشه ٬
وای وای چه حس بدی میده ها !
من اینجا اصلن رو در وایسی ندارم که هر چی میاد تو این مغز و دهن میریزم رو این صفحه ٬ فک کن !!!!
بذارین من از یه موضوعی مطمئن بشم میام کلی چیزه تعریف کردنیه خنده دار دارم ! ![]()
پی نوشت :
از دیشب یه چیزی خیلی فکرم و مشغول کرده ! اونم اینه که این ماهی جماعت از کجاشون پی پی میکنن ؟!!
والا که من هر چی نیگا کردم جایی پیدا نکردم !
چند تا گزینه اومد تو ذهنم :
۱- از دهنشون
۲- از دمبشون !
۳- از آبشش ها
۴- یام که کلن پی پی نمیکنن!
بعد اینکه٬ این ماهی خانم ها هم مثلن ماهی یکبار درگیره همین موضوعه که همه خانمها درگیرش میشن هستن
! والا بلا خوب چه فرقی داره اونام خانم دیگه
! ببین خدا جون قرار نشدا ٬ خوب بزارین من اول به سوال اولم فکر کنم که جدی اینا بدبختها حالا گیریم پی پی کردن با چی خودشونو میشورن !
با همون آبه که توش زندگی میکنن ؟
پس ماهی آ موجودات عجیبین ها ٬ من یه چیزه دیگه هم میخواستم بدونم و اونم اینکه اونام از این ماهی دوجنسیتی ها هم دارن ؟
والا این ماراله چش سفید هم واسه من دم تکون میده و هم واسه داداشه
! دارم شک میکنم ٬ کلی تو خونمون پزشو دادم که این منو شناخته و از این جفنگ بازیا
٬ اینا تمامن از دیشب ذهنمو مشغول کرده و واقعنش خوب اینها واقعیاتیه که هست دیگه ٬ دروغ میگم بگید دروغ میگه ! ![]()
الان نوشتم :
اردیبهشت ۱۳۸۸ عاشقتم میدونی ! تو مثل یه دختر جوون و شادابی تو تمام ماههای خدا ٬ واسه منی !
پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388-19:23 | | خانم كوچولو | گروه |لينک به نوشته

* الیسا با اون صدای ناب مخملیش داره میخونه و من همچنان دمق نشستم و دارم به کیفم نگاه میکنم که هنوز جلوی دره و به شلوارم که یکم اینورتره و به مقنعم که وسط حال و خودم که دارم خط اینارو دنبال میکنم ! انقد این چند روزه مریض بودم که تا درو باز کردم سعی کردم مثل همیشه با انرژی و رد بولی باشم که احساس کردم جو یکم سنگینه ! درست حدس زدم خبرهاییه ! خاله جونه مامانم بیچاره فوت کرده ٬ اگه بدونین خیلی دوسش داشتم ٬ با اینکه زیاد ندیدمش اما زنی بود ا ! یاده آخرین حرفاش می افتم تو آخرین سفرمون به اونورا ( دخترم فقط درس بخون که یه مادر تحصیلکرده باشی و یه همسره فهمیده یه دوست ه مفید و ... ) خودش اصلن سوادم نداشت آ ٬ میگن اونی که ذاتن با شعوره و فهمیدس از رحم مادرش هم که به دنیا میاد عاقله جدن راست میگن ... بنظرم جاش تو بهشته چون زن خوبی بوده بچه های تمامن تحصیلکرده و معرکه تربیت کرده و از همه مهمتره ندیدم خنده از لب این زن بیافته چیزی که من سرلوحه ی زندگیمه ... با خوبا همنشین باشی خاله جون .
* مارال همچنان عزیز دل خانم کوچوله و داره صحیح و سالم تو تنگ بالا و پایین میپره ٬ نون اصلن نمی خوره ! فقط به شیرینی های قنادی بهار رضایت میده ٬ اونم فقط اگه من براش بریزم ! به هر حال نمی دونم چرا انقده دله من میره واسه نگهداری ماهی ... عاشقشم /
* من نمی دونستم که انقد خوندن وبلاگی که میدونی نویسندش کیه و تو چه عالمیه و اطلاعات ازش داری این همه مزه داشته باشه ٬ و داارم کم کم حق می دم به اونایی که من و میشناسن و میان اینجا چون یکی از دوستام که یعنی یک درصد هم فکر نمی کردم بنویسه در نهایت ناباوری واسم آدرس وب شو داد و منم در نهایت تعجب پریدم و خوندم ٬ البته به عنوان یه بلاگ نویس باید بگم واسه شروع خیلی مختصر نوشته ٬ اما بازم تحسینش کردم ... ادامه بده رفیق ! راستی تولد مبارک باشه ٬ دیروز سعی کردم که در نهایت صداقت به تمام سوالاتت جواب بدم ٬ اما بدون هر کاری تو زندگی آدما بی حکمت نیست و خوشحال باش . و فقط سر تسلیم واسه اون بالایی فرود بیار ٬ میدونم که همیشه به حرفهای من حداقلش فکر میکردی ٬ اینبار هم مثل همیشه . از شهریور سال ۸۵ تا همین دیروز خیلی روزها و شب ها گذشته ٬ چه به خوشی چه به ناخوشی ٬ اما من از سرنوشتی که خدا تو اون روزها برام رقم زد اپسیلونشم ناراحت نیستم و غصه می خورم به حال روزهایی که کنج دلم اشک ریختم ٬ غصه می خورم واسه موهایی که سفید کردم ٬ اما پشیمون نیستم و بخشیدم ٬ همه چیو !
* موهای پریشون ٬ بلوز بنفش٬ شال سرمه ای که به گلو بستم و گرمکنی که از سرما به تن کردم ٬ همه و همه چهره ای ساخته از من که نمی دونم چرا تو آینه ی قدیه اتاق که نگاه میکنم به خودم ... بیخیال ٬ دستم به شدت داره درد میکنه و این دفعه مطمئنم که از اعصابه قشنگمه ٬ از دیروز ظهر تا الان ..... خیلی درد میکنه . حس نوشتن نیس ٬ بذار الیسا بخونه و من غرق بشم تو دنیای کلیدر و گل محمد و مارال و قره آت ... نمی خواستم پسته غمگینانه بزنم آ ٬ شد دیگه .

دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388-20:54 | | خانم كوچولو | گروه |لينک به نوشته


من ...
هوای بهار ٬ صبحای خواب آلوده من ٬ شب زنده داری های من ٬ دیدارهای همیشگی ٬ دوست . فامیل . آشنا . پسر بقال سرکوچه و نگاههای عجیبش ٬ که میدونه کی میرم و کی میام ! کارگرهای کارواش کوچه پشتی ٬ ماهی قرمزم و مراقبتهای من ( اسمش و گذاشتم مارال نمیدونم شاید پسر باشه اما بازم مارال ه منه ) ٬ سوغاتی ها ٬ خنده های همیشگی در کنار دلتنگی های من ٬ کلیدر و کوری و ناطور دشت ٬ فیلمهای اکشن و لاو و فانی ٬ جومونگ ( آقا واسه صلامتیش همگی جمیعن صلوات .. این مسیجیه که هر شب موقع پخش این سریال که من یک قسمتشم ندیدم واسم میاد ) . سوره بقره ٬ غمه چهره نازنین ٬ نقشه های همیشگی میتی واسه سفر به دور دورا ٬ تو که گهگاه میای و میری ٬ بازم من و آهنگ گریه کنم یا نکنم گوگوش ٬ خدا و حضورش تو نمازهای صبحگاهی من ٬ درخواست واسه صفایی ٬ بچه شدن ها و اسم و فامیل بازی کردن ها ٬ خوردن بستنی ٬ تاپ تاپ عباسی ( شایدم اباسی )
٬ قشم ٬ دبی و قمرود ٬ مریضی ای که در کمینه و اثراتش با همین دردی که تو گلومه مشهوده ... اینها جز ای از جریانات رودخانه ای که من توش شناورم ٬ اینها جزای از منه ...
چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388-19:24 | | خانم كوچولو | گروه |لينک به نوشته

از اون روز آخر یعنی ۴ شنبه ۲۸ اسفند ٬ تا خود امروز که دوباره رو این صندلی قهوه ای نشستم که بشدت تمایل دارم این کاغذ و که ازش آویزون ه رو بکنم و یه چند سانتی ارتفاعش و بدم پایین و دوباره دکتر بیاد و فردا بدش بالا و دوباره من بشینم روش دوباره بدمش پایین و خلاصه هی این بکش پایین و بکش بالاها ادامه دار باشه....
واه واه عجب پاراگراف ه بدی شد این اه اه خوشمان نیومد .... ![]()
![]()
به هر حال خیلی خوشحالم که امروز اینجام بعد از یه چیزی حدود ۱۵ روز بیخبری از دنیای اینترنت دارم مثل خوره ها ایمیل چک میکنم و وبلاگ میخونم و یه چند جایه دیگه سرک میکشمو و به هر حال این بیشترین مدتی بود که تونسته بودم این همه فاصله بگیرم ٬ هر چند اون وسط مسطای عید بود که یه ترفندی زدیم و به لطف پیشرفت تکنولوژی از طریق گوشیمون کانکت شدیم و هر چند همه چیز مثل شهر لیلیپوتها بود اما خوب دلم واسه این صفحه بنفش و نوشته هام تنگ شده بود که کافی بود که ببینم همچنان برقراره و کسی نگا چپ نکرده الحمد ... بهش .
انقده اتفاقهای خوب و با نمک و فان افتاد واسه من تو این عیدیه که خیلی دوست میداشتم که اینجا بعضیاشو بنویسم و به هر حال ثبت بشه ! اما خوب یه دفتر خاطرات دارم ٬ عینهو کتابهای دهه ۴۰ ( جلدشو میگم ) قدیمی و نفیس و یادگاری ! ٬ اونجا یه چیزایی در حد اشاره نوشتم که مبادا مبادا یادم بره ها .
تقریبن اونایی که منو میشناسن میدونن که یکی از نفرت انگیز ترین لحظات واسم همین لحظه ی سال تحویله ٬ نمی دونم که چرا انقده سنگین میاد برام ٬ واقعن تحول و با تموم وجودم حس میکنم ٬ منتها امسال تمامن سعی کردم که تریپ شادمانه بردارم و حسابی از صبحش مشغول چیدمان سفره و خرید و کل کل کردن با محمدرضا و مامان باشم تا کلن تو جو سنگین اون لحظه نرم و خوب اساسی هم موفق بودم ٬ البته بیشترش هم به لطف بابا بود که تقریبن ۳۰ ثانیه قبل از اون لحظه زنگ زد و من لحظه سال تحویل ارتباط مستقیم داشتم با مدینه و به جای برنامه های چرت و پرت تلویزیون خودمون ٬ صدای زمزمه های دعای کمیل و میشنیدم تو مسجد نبی
و جاتون خالی که عجب لحظه ی قشنگی بود و بعدشم که کلی با مامانی و داداشی از سر کول هم رفتیم بالا و شصت بار شصت بار روبوسی کردیم چقدم که مثلن اینکار از فیورید هایه منه !!!
. استثنایی بود ![]()
خلاصه که با تموم شلوغی و گرفتاری تمامن سعی کردم که روزی یک ساعت کتاب بخونم ٬ حداقل دو شب یه بار یه فیلم دیدم ٬ هفته دوم هم که کلنش نقش یه میزبان مهربون خوش اخلاق و بازی کردم که نتیجش این بود که دقیقن یک روز قبل اومدن بابا و ۳ روز بعد اون سر هر سفره بالای ۲۰ نفر مینشستن و حسابی خوش میگذشت و جای بعضیاتون خالی ! ![]()
و من در روز ه ۱۳ هم کشف کردم که در زمینه فوتبال هم کلی به تیم ملی ظلم کردم که خودم و معرفی نکردم چونکه اون روز تو یه تیم ۸ نفره من نقش دروازه بان و داشتم که نذاشتم لوله بشیم اما خوب یه ۶ تایی خوردیم . و من متوجه شدم که اگه برم تو تیم ملی احتمالن تمام اونایی که سعی میکنن به من گل بزنن باید دیوار صوتی که من از فاصله چند متری ایجاد میکنمو بشکنن . فوتبال هم بازیه جالبی ه اما مطمئنن با تیشرت و شورت ورزشی نه مانتو و روسری و شلوار جین ! ![]()
داشتم آرشیو وبلاگمو نگاه میکردم . اینجا داره کم کم ۴ ساله میشها ...
شنبه پانزدهم فروردین 1388-13:49 | | خانم كوچولو | گروه |لينک به نوشته


