تبليغاتX
تك دختر
 
تك دختر

صفحه نخست   ::   آرشيو  ::   تماس با من   
 
هی مارکوپولو

 

بگیر
این دنیا همش واسه تو
چی میشه فقط از من دور باش
یه خواهش
من و با خودم تنها بذار
من و با خودم تو این جهنم تنها بذار
غریبه ام با بهشت تو
روحم از تو خیلی دوره

من و با خودم تنها بذار 

                                      !  

 

 

 

 



شنبه شانزدهم آبان 1388-15:27 |   | خانم كوچولو  | گروه  |لينک به نوشته
هوس یار و دیار کرده دلم ... هر جا باشم پیش ایرونه دلم


آخرین چیزی که ازش یادمه موهایه مدل پر فرفریش بود برنگ طلا ، اون سر دنیا زندگی میکرد و کم و بیش میشنیدم از شنگیدن های شوهرش ، میشنیدم که انگار مریضه ! حتی شنیدم که از طریق انرژی درمانی تونسته کلی خودشو خوب کنه ، اما خوب همین اوایل هفته مامان گفت که فوت کرده ! وصیت کرده بوده که بیارنش ایران و اینجا دفنش کنن ! نمیدونم که چرا مرگ این زن انقد منو ناراحت کرد ، امروز صبح بعد از سه تا هواپیما عوض کردن رسیده وطن و بعدشم ....حالم گرفتس ، احساس کردم خیلی غریب مرد . همین دو هفته پیش شنیدم که شوهرش دنباله یه دختره ترگل میگرده که حتمن باسنش گنده باشه ، حتمن هم فعلن صیغه باشه ( از این کلمه متنفرم )  !! 

خوب الان خیلی راحت میتونه دنباله همچین کسی بگرده بدون عذاب وجدانی که میشد فهمید که هیچ وقت نداشته بیخیال قضاوتش به من نمی افته ! اما خوب این خانم که حتی یکبار هم از نزدیک ندیدمش و فقط فیلمهاشو دیده بود الان تو خاکه وطنش آروم گرفته ! 

مدتهاست که به شناختهایه عجیبی از مردها رسیدم و شناختهای عجیب تری از زنها ! هیچ قضاوتی نمیشه کرد در مورد هیچ کسی .

چون بارها رفته بودیم ویلاشون تو شمال حس کردم اینجا یادی ازش کنم باشه ادای دینه ما بهش !

اگه اینجارو گذری خوندین براش یه حمد بخونید ممنون میشم .




جمعه پانزدهم آبان 1388-19:26 |   | خانم كوچولو  | گروه  |لينک به نوشته
میخوام با حرفات بشم هیپنوتیز



مامانم میگه داشتی از خسته گی دین و ایمونت و به باد میدادی چی شد برق گرفتت و نشستی باز پای این ! ( این که میگم هوویه مامانمه ، چون تنها چیزیه که وقتی پاش بشینم دوست دارم سکوت کنم ، این چیزی نیست جز یه سیستمه کهنه که عمری از اومدنش به خونه ی ما میگذره و جزء فیوریدهای منه ، یعنی این سیستمه عوضی ه من که بارها گذاشتتم تو خماری رو خیلی دوزش دارم ) !

مامانیم راست میگه ، خسته تر از اونی بودم که فکر کنید ، اما یهو انگاری که دلم خواست بیام اینجا و بنویسم ، امان از این یهویی خواستن هایه من که همیشه و بدون استثنا تسلیمشم ! الانم اصلن نمیدونم که چی میخوام بنویسم ، فقط میدونم که دلم پیشه اونایه که دارن میرن مشهد و حسابی دلم گرفت ! باور کنید یا نه که اگه این شرایط و داشتم که بتونم بدون نگران کردن خانوادم برم الان تو راه مشهد بودم منم ! به هر حال اسم امام رضا که میاد دلم ضعف میره . از اون ضعفا که واسه هر کسی و هر جایی نمیره ! 

گوشیم داره زنگ میخوره متاسفانه هیچ رقمه راه نداره جواب بدم ، حسه اینکه صحبت کنم رو ندارم .

داستان این روزهایه من هم داستانیه که ترجیح میدم تو وجودم و تو فکره خودم بمونه ! خیلی خوشحالم که حداقل اجازه دارم این و واسه خودم نگه دارم ، هیشگی نفهمه به چی فکر میکنم و تو کلم چی میگذره ، خیلی چیزه خوبیه ، عاشقشم درواقعه ! شاید تنها چیزیه که ماله خوده خودمه !

اما میتونم به یکیش اشاره کنم که دارم فکر میکنم به اینکه چه جوری میتونم رعیسم و بکشم ! کشتن که نه حالا اما یه کاری که بره و شر و بکنه ! یه چیزی که یادش بمونه که تو دنیا هیشگی حق نداره به هیشگیه دیگه به چشم تحقیر نگاه کنه ! حق نداره انقد آدم اذیت کن باشه ، انقد نچسب باشه ، انقد سرد ، انقد اه اه ! متاسفم که نه تونسته به دلها ریاست کنه و نه به فکره آدمها !انقد دوست داشتم که به جایه این همه تلخی که میکنه یکم هم دوست داشته باشه ،  این روزها رعیس رو اعصابه منه ، صداش تو گوشمه و کاراش رو مخم ! 

بیچاره رعیس تا آبروشو نبرم ولکونش نیستم ! اما یه روزی شاید یه مشت سوزن ته گرد بذارم روی صندلیش ! چه فازی میده ، یا نمیدونم وایتکس بریزم تو آفتابه دستشوعیش ، یه کاری کنم که از ناف به پایین تنشو داغون کنه خلاصه ( خیلی شیطانیه فکرم نه ؟ ) اما خوب رعیس حقشه . گاهی فکرای بدتر از این هم میزنه به مغزم ، اینکه این رعیس که انقد همه چیش عجیبه تو مسائله صکسی چجوریه ! بدبخت زنش ! ! احتمالن واسه اون هم مثل تمامه تفکراتش یه منطقه مونگولیسم داره ، مثلن اینکه بریم رو میزه ناهار خوری و از اونجا رو لوستر بپریم و  !!!!  استغفرا... بیخیال .


امروز تقویمو نگاه میکردم ، فهمیدم که چیزی نمونده که باز تولدم بیاد ، از همین امروز 137 روزه دیگه تا عید میمونه ، اینا یعنی اینکه روزها دارن چقدر به سرعت میرن ، اینها یعنی اینکه همش تقصیره رعیسه ! کلن تو روحت رعیس. 


تا آینه رفتم تا بگیرم خبر از خود ٬ دیدم که در آینه هم جز تو کسی نیست ...






دوشنبه یازدهم آبان 1388-20:24 |   | خانم كوچولو  | گروه  |لينک به نوشته




** وای که چه فازه بدیه وقتی نیستی **







شنبه نهم آبان 1388-15:40 |   | خانم كوچولو  | گروه  |لينک به نوشته

همکارم

داره بهم استرس میده ! داره مدام جلویه میزه من راه میره و نفسهاش داره میره رو اعصابم ! دلم بسوزه و نسوزه زیاد توفیری به حالش نداره ، چونکه خودش نمیخواد با مشکلش کنار بیاد . چونکه من از این تریب مشکلاتی که داره ازش میگه متنفرم . خدا میدونه که نمیخوام بگم که چیزه خاصیه فقط ار قرار گرفتن تو این شرایط عاجزم . خدا نصیب نکنه ایشا...

از اینکه طبق معمول دو نفر همدیگرو میخوان و یه چیزی این وسط میلنگه ، مثل مامانه پسره یا بابایه دختره ، یا از این دست اتفاقها . حوصله ندارم بهش فکر کنم بیخیالش . یکم اخم کردم بهش که بشینه و الان نشسته بلطف پسرکی که تو آبدارخونه کار میکنه و باعث شده که بخندیم و این هم آروم گرفته . 


رئیسم نیست و من خیلی آرامش دارم

رئیسم نیست و با خیاله راحت دارم مینویسم ، وگرنه میاد و یهو میشینه کنار دستم تا ببینه که فلان کار و فلان کار و فلانها رو کردم یا نه .

ای بابا این رئیسم همونه که یکبار واسش مایه گذاشتم و یه پست اختصاصی زدم ، همونه که گفتم مشکل داره با لباساش انگار چونکه حرکات اضافی زیادی داره ، البته الانها بیشتر وقتها که میبینمش نشسته و شکر خدا که یه جوررایی ترک کرده اون اخلاقاش رو .

رئیسم آدمه دیوثیه چونکه همه رو اذیت میکنه . چونکه حرف حالیش نیست ، چونکه فک میکنه که زیادی حالیشه ، چونکه واقعن هم تو بعضی موارد زیادی حالیشه ، چونکه اصلن ازش بدم میاد ! چونکه دوسش ندارم ، چونکه ...


از دیروز بعدظهر شدم مثل آدم کوکیا که هر چند ساعت یکبار کوکشون تموم بشه و آلارم بزنن ! این دخترک آره همون دخترک که رفت همون که کلی دوسش داشتم ، همون که فک میکردم آدمه صادقیه ، همونکه دلم به حاله سادگیش میسوخت ، آخ که چقده دلم براش سوخت اون موقها ! آخ که الان هرسم دراومده ، آخ که خیلی جلوعه خودمو گرفتم که دیشب یه مسیج بزنم بهش و بگم دمت گرم آدمه دو رو ، مارو باش ! . مطمئنم به خاطره اون همه دورویی و نقش بازی کردنهاش هیچوقت نمیبخشمش ! تو روحت ...


دیشب یه خوابی دیدم .

برعکس همیشها ! میدونی آخره بیخیالیم الان ، آخرش ...

تغییر رو توام میتونی ببینی ، یکم دقت کن !


کاشکی خانمه همکارم ( ط. ن .ل ) زودی ، خیلی زود ...  صبحها سره نماز ول کنم نیست ! آمین .

و فقط خدا میدونه که دلم چه جوری داره میتپه

88/8/8

مشهد / اما رضا / سلام






چهارشنبه ششم آبان 1388-15:34 |   | خانم كوچولو  | گروه  |لينک به نوشته