نوشته هاي قبليم
آبان 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
شهریور 1385
تیر 1385
اسفند 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
تیر 1384
پيوندها
میتــــرا
بگیر
این دنیا همش واسه تو
چی میشه فقط از من دور باش
یه خواهش
من و با خودم تنها بذار
من و با خودم تو این جهنم تنها بذار
غریبه ام با بهشت تو
روحم از تو خیلی دوره
من و با خودم تنها بذار
!
شنبه شانزدهم آبان 1388-15:27 | | خانم كوچولو | گروه |لينک به نوشته

آخرین چیزی که ازش یادمه موهایه مدل پر فرفریش بود برنگ طلا ، اون سر دنیا زندگی میکرد و کم و بیش میشنیدم از شنگیدن های شوهرش ، میشنیدم که انگار مریضه ! حتی شنیدم که از طریق انرژی درمانی تونسته کلی خودشو خوب کنه ، اما خوب همین اوایل هفته مامان گفت که فوت کرده ! وصیت کرده بوده که بیارنش ایران و اینجا دفنش کنن ! نمیدونم که چرا مرگ این زن انقد منو ناراحت کرد ، امروز صبح بعد از سه تا هواپیما عوض کردن رسیده وطن و بعدشم ....حالم گرفتس ، احساس کردم خیلی غریب مرد . همین دو هفته پیش شنیدم که شوهرش دنباله یه دختره ترگل میگرده که حتمن باسنش گنده باشه ، حتمن هم فعلن صیغه باشه ( از این کلمه متنفرم ) !!
خوب الان خیلی راحت میتونه دنباله همچین کسی بگرده بدون عذاب وجدانی که میشد فهمید که هیچ وقت نداشته بیخیال قضاوتش به من نمی افته ! اما خوب این خانم که حتی یکبار هم از نزدیک ندیدمش و فقط فیلمهاشو دیده بود الان تو خاکه وطنش آروم گرفته !
مدتهاست که به شناختهایه عجیبی از مردها رسیدم و شناختهای عجیب تری از زنها ! هیچ قضاوتی نمیشه کرد در مورد هیچ کسی .
چون بارها رفته بودیم ویلاشون تو شمال حس کردم اینجا یادی ازش کنم باشه ادای دینه ما بهش !
اگه اینجارو گذری خوندین براش یه حمد بخونید ممنون میشم .
جمعه پانزدهم آبان 1388-19:26 | | خانم كوچولو | گروه |لينک به نوشته

مامانم میگه داشتی از خسته گی دین و ایمونت و به باد میدادی چی شد برق گرفتت و نشستی باز پای این ! ( این که میگم هوویه مامانمه ، چون تنها چیزیه که وقتی پاش بشینم دوست دارم سکوت کنم ، این چیزی نیست جز یه سیستمه کهنه که عمری از اومدنش به خونه ی ما میگذره و جزء فیوریدهای منه ، یعنی این سیستمه عوضی ه من که بارها گذاشتتم تو خماری رو خیلی دوزش دارم
) !
مامانیم راست میگه ، خسته تر از اونی بودم که فکر کنید ، اما یهو انگاری که دلم خواست بیام اینجا و بنویسم ، امان از این یهویی خواستن هایه من که همیشه و بدون استثنا تسلیمشم ! الانم اصلن نمیدونم که چی میخوام بنویسم ، فقط میدونم که دلم پیشه اونایه که دارن میرن مشهد و حسابی دلم گرفت ! باور کنید یا نه که اگه این شرایط و داشتم که بتونم بدون نگران کردن خانوادم برم الان تو راه مشهد بودم منم ! به هر حال اسم امام رضا که میاد دلم ضعف میره . از اون ضعفا که واسه هر کسی و هر جایی نمیره ! ![]()
گوشیم داره زنگ میخوره متاسفانه هیچ رقمه راه نداره جواب بدم ، حسه اینکه صحبت کنم رو ندارم .
داستان این روزهایه من هم داستانیه که ترجیح میدم تو وجودم و تو فکره خودم بمونه ! خیلی خوشحالم که حداقل اجازه دارم این و واسه خودم نگه دارم ، هیشگی نفهمه به چی فکر میکنم و تو کلم چی میگذره ، خیلی چیزه خوبیه ، عاشقشم درواقعه ! شاید تنها چیزیه که ماله خوده خودمه !
اما میتونم به یکیش اشاره کنم که دارم فکر میکنم به اینکه چه جوری میتونم رعیسم و بکشم
! کشتن که نه حالا اما یه کاری که بره و شر و بکنه ! یه چیزی که یادش بمونه که تو دنیا هیشگی حق نداره به هیشگیه دیگه به چشم تحقیر نگاه کنه ! حق نداره انقد آدم اذیت کن باشه ، انقد نچسب باشه ، انقد سرد ، انقد اه اه ! متاسفم که نه تونسته به دلها ریاست کنه و نه به فکره آدمها !انقد دوست داشتم که به جایه این همه تلخی که میکنه یکم هم دوست داشته باشه ، این روزها رعیس رو اعصابه منه ، صداش تو گوشمه و کاراش رو مخم !
بیچاره رعیس تا آبروشو نبرم ولکونش نیستم ! اما یه روزی شاید یه مشت سوزن ته گرد بذارم روی صندلیش ! چه فازی میده
، یا نمیدونم وایتکس بریزم تو آفتابه دستشوعیش
، یه کاری کنم که از ناف به پایین تنشو داغون کنه خلاصه ( خیلی شیطانیه فکرم نه ؟
) اما خوب رعیس حقشه . گاهی فکرای بدتر از این هم میزنه به مغزم ، اینکه این رعیس که انقد همه چیش عجیبه تو مسائله صکسی چجوریه ! بدبخت زنش ! ! احتمالن واسه اون هم مثل تمامه تفکراتش یه منطقه مونگولیسم داره ، مثلن اینکه بریم رو میزه ناهار خوری و از اونجا رو لوستر بپریم و
!!!! استغفرا... بیخیال .![]()
امروز تقویمو نگاه میکردم ، فهمیدم که چیزی نمونده که باز تولدم بیاد ، از همین امروز 137 روزه دیگه تا عید میمونه ، اینا یعنی اینکه روزها دارن چقدر به سرعت میرن ، اینها یعنی اینکه همش تقصیره رعیسه !
کلن تو روحت رعیس. ![]()
تا آینه رفتم تا بگیرم خبر از خود ٬ دیدم که در آینه هم جز تو کسی نیست ...
دوشنبه یازدهم آبان 1388-20:24 | | خانم كوچولو | گروه |لينک به نوشته


همکارم
داره بهم استرس میده ! داره مدام جلویه میزه من راه میره و نفسهاش داره میره رو اعصابم ! دلم بسوزه و نسوزه زیاد توفیری به حالش نداره ، چونکه خودش نمیخواد با مشکلش کنار بیاد . چونکه من از این تریب مشکلاتی که داره ازش میگه متنفرم . خدا میدونه که نمیخوام بگم که چیزه خاصیه فقط ار قرار گرفتن تو این شرایط عاجزم . خدا نصیب نکنه ایشا...
از اینکه طبق معمول دو نفر همدیگرو میخوان و یه چیزی این وسط میلنگه ، مثل مامانه پسره یا بابایه دختره ، یا از این دست اتفاقها . حوصله ندارم بهش فکر کنم بیخیالش . یکم اخم کردم بهش که بشینه و الان نشسته بلطف پسرکی که تو آبدارخونه کار میکنه و باعث شده که بخندیم و این هم آروم گرفته .
رئیسم نیست و من خیلی آرامش دارم
رئیسم نیست و با خیاله راحت دارم مینویسم ، وگرنه میاد و یهو میشینه کنار دستم تا ببینه که فلان کار و فلان کار و فلانها رو کردم یا نه .
ای بابا این رئیسم همونه که یکبار واسش مایه گذاشتم و یه پست اختصاصی زدم ، همونه که گفتم مشکل داره با لباساش انگار چونکه حرکات اضافی زیادی داره ، البته الانها بیشتر وقتها که میبینمش نشسته و شکر خدا که یه جوررایی ترک کرده اون اخلاقاش رو .
رئیسم آدمه دیوثیه چونکه همه رو اذیت میکنه . چونکه حرف حالیش نیست ، چونکه فک میکنه که زیادی حالیشه ، چونکه واقعن هم تو بعضی موارد زیادی حالیشه ، چونکه اصلن ازش بدم میاد ! چونکه دوسش ندارم ، چونکه ...
دیشب یه خوابی دیدم .
برعکس همیشها ! میدونی آخره بیخیالیم الان ، آخرش ...
تغییر رو توام میتونی ببینی ، یکم دقت کن !
کاشکی خانمه همکارم ( ط. ن .ل ) زودی ، خیلی زود ... صبحها سره نماز ول کنم نیست ! آمین .
و فقط خدا میدونه که دلم چه جوری داره میتپه
88/8/8
مشهد / اما رضا / سلام
چهارشنبه ششم آبان 1388-15:34 | | خانم كوچولو | گروه |لينک به نوشته


